روزگارا قصد ایمانم مکنزآنچه می گویم پشیمانم مکنکبریای خوبی از خوبان مگیرفضلِ محبوبی ز محبوبان مگیرگر بدی گیرد جهان را سربسراز دلم امیدِ خوبی را مبرچون ترازویم به سنجش آوریسنگِ سودم را منه در داوریچونکه هنگام نثار آید مراحبّ ذاتم را مکن فرمانرواگر دروغی بر من آرد کاستیکج مکن راهِ مرا از راستیپای اگر فرسودم و جان کاستمآنچنان رفتم که خود می خواستمهر چه گفتم جملگی از عشق خاست جز حدیثِ عشق گفتن دل نخواستحشمتِ این عشق از فرزانگی ستعشقِ بی فرزانگی دیوانگی ستدل چو با عشق و خرد همره شوددستِ نومیدی ازو کوته شودگر درین راه طلب دستم تهی ستعشقِ من پیشِ خرد شرمنده نیستآن قَدر از خواهشِ دل سوختمتا چنین بی خواهشی آموختمهر چه با من بود و از من بود نیستدست و دل تنگ است و آغوشم تهیستصبرِ تلخم گر بر و باری ندادهرگزم اندوهِ نومیدی مبادپاره پاره از تنِ خود می بُرمآبی از خونِ دلِ خود می خورممن درین بازی چه بردم؟ باختمداشتم لعلِ دلی، انداختم باختم،اما همین بُرد من استبازیی زین دست در خوردِ من است